خوبان ، گلوفشرده ی قهر طبیعتند
دربند می کشد فلک ، آزاده مرد را
آیا چگونه است که بسیار دیده ایم
جان آفرین به دوست دهد ، رنج و درد را ؟
گلها وجود خویش ، به پاها فشانده اند
بس خارها که بر سر دیوار مانده اند !
باز آى و دل تنـگ مرا مونس جان بـاش
وین سوخته را محـرم اســرار نهان بـاش
زان باده که در میکده عشـق فروشــند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش .
ذهن ما زندان است ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن در آن را بگشای
و برون آی ازین دخمه ی ظلمانی
نگشایی گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده خویش
و در این ویرانی همچنان تنگ نظر می مانی
هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است
در زمین مردمان خانه مکن
کار خود کن، کار بیگانه مکن
کیست بیگانه؟ تن خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
مهربان من درشکفتن جشن نوروز
برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و ازادی
و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی ارزومندم.به یاد داشته باش
بهار تلنگری ست برای بازگشت به خویشتن خویش ،
بهار فرصت قشنگی ست برای ما که غبار غصه از شیشه دل برداریم
بهار بهانه ی شادیست تا رنگ خدا روی تمام فصلهای زندگی جاری شود
بهار پایان انتظار سراسیمه مرغکانی ست که می خواهند
خود را به دستان نوازشگر باقی مانده خدا بسپارند .
به لکنت ثانیه هایمان نگاه نکن که حرفهای گفتنی بسیار دارد